متن زیر، نوشته اوست:
در میزگردى که درباره "دین و آزادى" برپا شده بود و دالایىلاما هم در آن حضور داشت
من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: "بودایى" یا "ادیان شرقى که خیلى قدیمىتر از مسیحیت هستند
دالایىلاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد … و آنگاه گفت
بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.
من که از چنین پاسخ خردمندانهاى شرمنده شده بودم، پرسیدم
آنچه مرا انسان بهترى مىسازد چیست؟
او پاسخ داد
هر چیز که شما را دلرحمتر، فهمیدهتر، مستقلتر، بىطرفتر، بامحبتتر، انسان دوستتر، با مسئولیتتر و اخلاقىتر سازد
دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است
تا حالا عادت داشتید اشیاء بیمصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی ـ کی میدونه چه وقت ـ شاید به دردتون بخوره؟
تا حالا شده که پولهاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر میکنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟
تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای
دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟
درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره سرزنشها، خشمها، ترسها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟
دیگه نکن! تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی!
باید جا باز کنی ...، یه فضای خالی تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه.
باید خودتو از شر چیزای بیمصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه.
قدرت این تهی بودن در اینده که هر چی که آرزوش رو داشتی، جذب میکنه.
تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بیفایده رو نگهداری، نمیتونی جای خالی برای موقعیتهای تازه بوجود بیاری.
خوبیها باید در چرخش باشن ....
کشوها، قفسهها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن.
هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ...
میل به نگهداشتن چیزای بیمصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب میکنه.
این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن ....
به جای نگهداشتن ...
وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور میکنیم ، احتمال تنگدستی رو ....
فکر میکنیم که فردا شاید لازم بشن و نمیتونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ...
با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت میفرستی
که به فردا اعتماد نداری ...
و اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی
به همین دلیل با انبار کردن چیزای بیمصرف خودتو سر پا نگه میداری
برقص
چنانکه گویی کسی تو را نمیبیند
عشق بورز
چنانکه گویی هرگز آزرده نشدهای
بخوان
چنانکه گویی کسی تو را نمیشنود
زندگی کن
چنانکه گویی بهشت روی زمین است
خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان
بذار نور به زندگیت وارد بشه
و خودت ...
به همین دلیل بعد از خوندن این مطلب ... نگهش ندار ... به دیگران بده ....
امید که صلح و کامیابی برات به ارمغان بیاره...
یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .
قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر
نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و
به خدمت خود در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره
ها می ساختند (قرآن / سبا / ١٣) . این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزادباشند ، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از
این واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را
از کنیزک طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان
رساند وبر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه
از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون
آمد واز ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ،
دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی
نداشت و درعین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار
دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟
حافظ
اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و
ملک بر او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست
سلیمان افتد ، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار
پیشین بر مردم حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای
سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :
که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو
و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و
در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به
جای او نشانند که به گفته ی حافظ :
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی
و به زبان مولانا :
خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست
و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای
را بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد .
سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که
سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است . پس در سیزده نوروز بر دیو
بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند . و
این روز ، بر خلاف تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز
سلیمان بهار است . و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از
شهر بیرون نیاید .
و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید
خاطره ای از یافتن نگین سلیمان ورمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم
عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است و از همین روی ، نسیم
نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل
را می افروزد :
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی
امان ز لحظه ی غفلت که شاهدم هستی !
چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم . پس از انتخاب شیرینی ، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم.
آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر می رسید . با موهای جوگندمی ،
ظاهری آراسته ، صورتی تراشیده و به قول دوستان " فاقد نشانه های مذهبی!"
القصه… ،
هنگام توزین شیرینی ها ، اتفاقی افتاد عجیب غریب !
اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم . حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم .
آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد ، بعد با استفاده
از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد . یعنی در واقع وزن خالص
شیرینی ها(NET WEIGHT) را به دست آورد . سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی
ضرب کردو خطاب به من گفت: "۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول
جعبه می شودبه عبارت۲۸۵۰ تومان "
نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر
شیرینی فروشیهای شهرمان ، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می
فروشند. و اصلاً راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از
سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به
قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید درذهن شمای
خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول !
رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم : " چرا این کار را
کردید؟!! " ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید ، اشاره کرد که گوشم را
نزدیک کنم . سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت : " اعوذ بالله من
الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…" و بعد اضافه کرد : " وای بر کم فروشان! داد
از کم فروشی! امان از کم فروشی! " پرسیدم : " یعنی هیچ وقت وسوسه نمی
شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…." حرفم را قطع می کند :
"چرا ! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…" و اشاره می کند به
شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه : " امان ز لحظه غفلت
که شاهدم هستی! "
چیزی درونم گر می گیرد . ما کجاییم و بندگان مخلص خدا
کجا ! حالم از خودم بهم می خورد. هزاربار تصمیم گرفته ام آدمها را از روی
ظاهرشان طبقه بندی نکنم. به قول رفیقم لیبل نزنم روی آدمها. ولی باز روز
از نو و روزی از نو. راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری ، کم فروشی
تحصیلی ، گاهی حتی کم فروشی عاطفی ! کم فروشی مذهبی ، کم فروشی
انسانی….روزنامه خواندن در ساعت کاری ........
چه
حس نابیه وقتی اون پیرمردِ رفتگر باصفایی که تو این هوای سرد، در جواب
خسته نباشیدِ خیلی خیلی ساده ات ، با لهجه قشنگش و با لحن مهربونش ، چنان
"گرم" میگه: "زنده باشی، سلامت باشی، خدا حفظت کنه جوون" در حالی که داره
خیابون رو جارو میزنه ...
سرما یادت میره از گرمی جواب و سادگیِ ذاتش
خیلی خیلی دوست دارم بدونم دنیا از دید اون چه شکلیه؟ حتما ساده و قشنگه...
نمیدونم نسل این آدمهای "ساده" که "بوی ناب آدمیت" میدن تکرار میشه؟
آقا
سر گیجه داشتم ...با دوستم رفتم مطب دکتر ،یه منشی داشت دکتره ....از
اونجایی که نوبت گرفته بودم و اخر شبم بود ، لحظه ای که رسیدم نوبتم شد و
رفتم تو اتاق دکتر ...
دکتر اومده فشارم و گرفته ....ضربان قلبم و گرفته میگه هم فشارت بالاست ، هم تپش قلبت زیاده ....!!
بعد اینکه معاینه اش تموم شد یه نسخه نوشت و گفت برو داروخونه بگیر و بیار ...!
آقا دارو هارو ها رو گرفتم و اومدم...دیدم منشیه نیست .....یک دقیقه صبر کردم دیدم نیستش سرم و انداختم پایین و رفتم تو اتاق دکتر .. یادمم رفت در بزنم ......
لحظه ای که در و باز کردم یه لحظه خشکم زد ..... دیدم دکتر لباساش و در
آورده و فقط با شورت ،ای منحــــــــــــرفا .......منتظر بودین بگم مثلا
منشیم داره ازش لب میگیره ...!
فیلم زیاد نگاه میکنیناااا......نه عزیز
من...دکتر داشت لباساشو عوض میکرد تعطیل کنه مطب و بره خونه .....همش فکر
های انحرافی میکنید ...!
به سلامتی کسی که بهش زنگ میزنی...
خوابه ، ولی واسه اینکه دلت رو نشکنه میگه : خوب شد زنگ زدی...
باید بیدار میشدم
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات
